نامه ای به فرزندانم :
دخترک زیبای من؛ از آنجایی که مادرت به عنوان یک دختر در این جامعه زندگی کرد
و درد و بدبختی های دختر بودن را به چشم دید و به جان حس کرد،
نمیخواهم تو را هم وارد این کثافت خانه کنم
تا خدایی نکرده رنج و عذاب بسیار ببینی.
بهتر است حسرت شنیدن خنده هایت، ناز و اداهای دلبرانهات
و «دو نفره» های مادر دختریهایی که آرزویش را داشتم بر دلم بماند
تا اینکه به دنیا بیایی و اشک هایت، روزهای زیادی متنفر بودنت از خودت و دنیا
و یا اینکه یک لندهور دلت را بشکند و عشقت را نادیده بگیرد را ببینم.
اماپسرم... عشق مادر، تو قرار بود بیایی و ثمره ی زندگی مزخرف مادرت باشی.
قد کشیدن و مرد شدنت را ببینم و هر لحظه ضعف کنم برای شنیدن صدایت،
دلم قنج برود برای فوتبال دیدن های با هم دیگرمان،
برای گشت و گذارهای عصرهای جمعه مان که در دل خدا را شکر کنی
برای داشتن چنین مادر پایه ای.
اما از انجایی که ادم بودن چیز مزخرفی است و دختر پسر هم ندارد
نمیخواهم تو را هم وارد این بازی بیرحمانه کنم
و ترجیح میدم هرگز طعم «مادر یک پسر جذاب» بودن را نچشم
و در عوض وجدانم راحت باشد که رنج انسان بودن را بر کسی تحمیل نکردم.
اما چیزی فراتر از این ها وجود دارد؛
از آنجایی که مادرتان زیر فشار انتگرال رنج های بسیار دید
و ساعت ها به قبر پدر یابنده آن فحاشی کرد
و نفهمید انتگرال یگانه به چه دردی خورد که دوگانه اش بخورد
و اصلا به انسان چه ربطی دارد که مساحت زیر منحنی چقدر میشود،
انصاف نیست که شما به دنیا بیایید،
شیفت بعدازظهری نداشته باشید، پنج شنبه ها تعطیل باشید،
روزهای زیادی به دلیلی الودگی هوا مدرسه نروید و
در کنار همه ی این آپشنها بدون یادگیری انتگرال مدرسه را به پایان برسانید!
پس هرگز پا به این دنیا نمیگذارید، تا این همه خوشبحالتان شود
و روزهای بدبختی مدرسه رفتن مادر را یاد او بیاندازید.
یعنی اصلا راستش را بخواهید فارغ از آن یاس فلسفی اول یادداشت،
این موضوع هم اهمیت خاص خودش را دارد.
اما عزیزانم باز هم این همه آن چیزی نیست که نمیگذارد شما روی زمین فرود آیید
جان مادر، پدرتان حاضر نمیشود بیاید مرا بگیرد
و من هم تنهایی نمیتوانم کاری پیش ببرم؛
یعنی آن یاس فلسفی و آن حسادت و... اصل ماجرا نیست.
موضوع همین جبر جغرافیایی است. نه جبر اقتصادی یا شاید اجتماعی.
خلاصه هرچه که هست وانفسایی شده برای خودش!
برچسب:
نویسنده: مبین مقدم