مثل یه بختک
رو سینه ی من
شده ای آوار
از گلوی من... دستاتو بردار... دستاتو بردار... از گلوی من..
در اوج جوانی در داغون ترین وضع ممکن بسر میبرم.
خدایا تعارف نکن بزن نصفمون کن راحت شیم دیگه :|
فقط بذار اون دنیا برم یه گوشه کپمو بذارم، حوصله ی یه زندگی دیگه رو ندارم واقعا
حوصله تحمل کردن دوباره این ادمای بدرد نخورو.. نمیدونم من منزویو واسه چی تو این اجتماع انداختی
من با این روحیاتم باید تو یه جزیره دورافتاده دنیا میومدم :/
برچسب:
نویسنده: مبین مقدم