پیری خیلی ترسناکه به نظرم
اینکه بشینی و البوم عکسای قدیمیتو ببینی
اهنگای قدیمیتو گوش بدی
خاطرات و دست نوشته های قدیمیتو بخونی
وقتی پیر بشم به چی فکر میکنم؟
به چیزایی که خواستمو نشد؟ خواستمو نرسیدم؟
به خاطرات جوونیم؟
دوستایی که خیلی ساله ازشون خبر نداری
خانواده ای که... مفهوم خونواده اون موقع چیه برام؟
شاید خیلی از اطرافیان الانمو از دست دادم اون موقع
ادمای دور ورم عوض شدن
اون موقع هم تحمل زندگی برام سخته؟
یا دیگه باور کردم که تهش هیچی نیست و با خیال راحت نفس میکشم تا
مرگ به سراغم بیاد؟
شایدم من خیلی دارم سخت میگیرم..
شاید اینطورام نیست
شاید اون موقع هم یه دختر 22 ساله باشم منتها با موهای سفید و پوست چروک :)
پر از تجربه های خوب و بد.. شایدم حسرت روزهایی که زندگی نکردمو بخورم
نمیدونم ... دوست ندارم بهش فکر کنم کاش میشد همیشه همینقدی بمونم...
برچسب:
نویسنده: مبین مقدم