خرید بک لینک

اولیش همون شبی بود که دایی فوت شده بود و خونه شون بودیم.

چندساعتی گذشته بود و یه سری مهمونا رفته بودن

و هر کی یه گوشه برا خودش زانوی غم بغل کرده بود.

دختر داییم رفته بود بچه پسرداییمو (پسر دو ساله و نیمه و به شدت بانمک)

از اشپزخونه بیاره بیرون

چون تو دست و پا بود و اونم شدید مقاومت میکرد و

وقتی حریف عمه اش نشد یه فحش آبدار ناموسی نثارش کرد:)))

من چنان از رو گریه شیفت شدم رو خنده

و ترکیدم که انگار نه انگار دایی مرده:))))))))))))))))))))))))))

یعنی همه ترکیدناااااااا:)))) مطمئنم داییم هم خودش داشت میخندید:)))))))

.

.

بعدی، مراسم سومش بود که قبلش نزدیکان ناهار خونه دایی بودن

نوه خالم (دختر حدودا 1/5 ساله) گرسنه اش یود

و رفته بود تو حیاط چسبیده بود به دیگ غذا و گریه میکرد :)))))))))))))

ینی به زور جداش کردن اوردنش تو خونه

و یه بشقاب ریختن دادن بخوره صداش بیفته

وای خدایا یاد قیافه اش میفتم میترکمممم :)))))

.

.

صحنه سوم که خدا رو هزار بار شکر از چشم خیلیا دور موند روز چهلم تو مسجد بود

که مداح یک سره داشت روضه میخوند

و ساعت مراسم تموم شده بود اما این بس نمیکرد

تا اینکه مامانم از گریه زیاد حالش بد شد

و با عروسمون دوییدیم براش اب بردیم و آرومش کردیم

که یهو خاله ام رو به باندی که ازش صدای مداح میومد

یه چیزی گفت که نمیتونم بنویسمش

اما تا شعاع 1 متریمون هر کی شنید زد زیر خنده

و دنبال راهی بودن خنده شونو کسی نبینه.

صحنه اخرالزمانی ای بود :))))))))

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۴۰۲ساعت 16:0 توسط mahtab| |

برچسب: نویسنده: مبین مقدم تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 1:07

صفحه بندی