خرید بک لینک

بلاخره از «اکبر بیکار »بودن در اومدم آو آو آوآو -با ریتم عمو صادق بوقی خواند شود.

استادمون گفت که یه سری کلاس داره

که مدرسش دیگه نمیاد (در واقع از دست این مادون حیوانات- دانش آموزای پسر- فرار کرده)

و اینا هم نمیخوان دیگه از بیرون تیچر بیارن (احتمالا جهت حفظ آبرو)

و میخوان از بچه های خودشون نیرو بگیرن.

بعد گفت ایا علاقه داری تدریس کنی؟

گفتم یسسسسسسسسسسسسسس.

البته که پولش خیلی ناچیزه حتی خود استادمونم گفت

و گفت که فقط برای پیشرفت خودم این پیشنهاد رو داده و میتونم قبول نکنم

اما گفتم پولش مهم نیس و تجربه اش مهمتره (زر میزدم پولش مهم بود اما خب برای اینکه

یه مدت سرم گرم شه و از یکنواختی دربیام قبول کردم.)

و اینگونه شد که بنده تیچر شدم و در 21 آذر 1402 اولین کلاس خود را برگزار کردم.

امیدوارم که تعداد کلاس هایی که بهم میده بیشتر شه تا هم حقوقم بیشتر شه

هم خودم با تجربه تر شم و بتونم کلاس خصوصی بذارم.

************************

تنکس گاد حقیقتا این چیزا خوشحالی نداره اما توی این زندگی وامونده

همین چیزای کوچیک منو خوشحال میکنه.

همین که دوباره بتونم رویا داشته باشم... . :))

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ساعت 1:34 توسط mahtab| |

برچسب: نویسنده: مبین مقدم تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 13:40

صفحه بندی